love
راز هر پیروزی، ساده ترین نکته ی جهان است :
بدانیم با آن چه می کنیم.
صفایی بود دیشب باخیالت خلوت مارا / ولی من بازپنهانی تو راهم آرزو کردم
راز هر پیروزی، ساده ترین نکته ی جهان است :
بدانیم با آن چه می کنیم.
باز می اندیشم
به تمامی آنچه که می گذرد ...اما نمیگذرد.گویی می رود اما نمیرود
می اندیشم به آنچه که هست اما در فکر آنم که نیست اما به من می اندیشد
و روزی می آید
و روزیکه او هست و من هنوز به فکر او هستم
و این روزیست که در گوش دلم نجوا میشود که این همان است
همان که مرا به عرش می برد
همانکه برایم دنیای دیگریست
نگاهش هنوز برایم افسانه ی پر رمز و رازیست که هر لحظه در پی کشف آنم
و دستانش...دستانش حکایت طوفانیست که هر بار مرا از من میگیرد
ویرانم میکند و مرا باز از نو می سازد
همان که هنوز ذره ذره ی وجودش آرزویم است
و دیگر از آن خودم نیستم
مرده ام...زنده ام...هستم...نیستم ...
هیچ نمیدانم از این نیروی وحشی که روحم را به اسارت میگیرد
مرا با طناب آزادی به بند میکشد
یا از این آزادی بی معنا می رهاند
روح و معنایم میگیرد یا روحم را معنا می بخشد
ویرانم میکند یا که آبادم
اما چیزی میدانم که تمامی ندانسته هایم را کنار میزند
میدانم که
زیباست
هر چه هست هر گونه که هست
زیباست
عمیق و پر معناست
و مرا وجود و هستی میبخشد
مرا، من می بخشد.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.
و اغوشت
اندگ جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
احمد شاملو
چشمانم چه سخن ها دارد با هر کسی که دلم را به ستیز وامیدارد.
و زندگی ام به صحنه ی جنگی تبدیل میکند.
زندگی ام!
زندگی من!
زندگی من که نه در دستان من است و نه این چنین اش در رویای من.
باز شادم که می توانم بگویم زندگی من!چون من آن را زندگی میکنم.
هرچند ناخواسته!
و من میجنگم...با تمامی ترس هایی که داشتم رویرو میشوم...تا بسنجم
صبرم
امیدم
روحم
و عشقم را
میدانم روزی یکتای وجودم هم دستانم را میگیرد و من پیروز میدان میشوم
چون کسی را دارم که تکیه بر ستون های محکم عشقش زده ام
یار را دارم
که برایم سپاهیست در این جنگ،گسترده از کرانه دریا تا اوج قله های دلم
برایم امیدیست
نه یک روزنه در تاریکی...که کل روشنایی ام است...همچون خورشید
برایم دلیست پر از آرزو و رویای خود.
نفس عمرم، خون در قلبم، آب این آتشم...است
بزرگترین چیزی که دارم و میدانم تنها از آن من است، چون وجودم سرشار از اوست.
روحم با جان او درآمیخته
وفکرم... فکرم که مأمنی جز او ندارد.
همه این ها هست
و مرا دیگر ترسی نیست
مرا فقط شرمیست از آنچه که در آن اشتباه کردم
و کینه ایست.از آنکه مرا نفهمید و تنها بی فکری میکند
و مرا سردرگمی بزرگیست!
همه را دارم و روزی کامل تر خواهم داشت، میدانم.
تمام اندیشه ام،تنها یک چیز است.
تنها به یک چیز می اندیشم
به پدر...
آری، باشی و زندگی کنی...که دوست داشتن از عشق برتر است و من، هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند،پایین نخواهم آورد.
دکتر علی شریعتی
همیشه می اندیشم، به آرزوهایم که گاهی هستند و گاهی نیستند.
به روزهای که تورا میخواهم اما چقدر دوری...چقدر دورم
به روزهایی که تنها هستم...تو هستی اما نیستی
و به تمامی لحظه ها که با تو گذشت...که تمامی خاطرات غم را برایم خط می زنند.
با منی می دانم، هرکجا که هستم.در کنار منی میدانم، هر گونه که باشم، از آن منی می دانم
دورم یا نزدیک تفاوتی ندارد،تنها بودن و نبودنم
برای تو که نفسم را از تو دارم، تو ای که دار و ندارم را از تو دارم
برایم لحظه سنگینی ایست، امروز که باید بودم اما نیستم
نمی دانی چه غمی داشتم از آن لحظه که غم دلت را احساس کردم، چشمانت را بستم تا بخوابی، تو با بی رویایی به خواب رفتی و من...من هنوز در فکر غمت،در فکر آن رویایت
نمی دانی چه غمی دارم از همان لحظه که چشمانم را گشودم،دیدم،از همان لحظه که بدون من رفتی
کاش می دانستی به اندازه بلندای آسمان تو را می پرستم.به پاک بودنت ایمان دارم، به آسمانی بودنت
به احساس ناب ات ایمان دارم که هنوز مرا در همان اوج دلبستگی نگه می دارد، نه عشق نه عادت نه وابستگی
و تورا می خواهم
با تمام صداقتم
به پاکی تمام رویاهایم
به عظمت تمامی بهانه هایم، تو را می خواهم
Always I think to my wishes, they are with me, and they are not, now and then
To the days I want you but you are away…I am away
To the days I am alone… you are with me but you are not
And to all the moments that passed with you, they kill all sad memories for me
You are with me, I know, everywhere I am. You are near me, every way I am. You are mine
There is no difference that I am near or away, just being is important
Being for you, that I have my breathe from you, that I have all my assets from you
It is heavy moment for me, today that I should be with you but I am not
You don’t know how big sorrow I had when I felt your heart sorrow. I closed your eyes to sleep, you fall sleep without any dream and me…I was thinking to your sorrow and to your dreams yet
You don’t know how sorrow I had, from that moment I opened my eyes, I see, from that moment that you left without me
I wish, you know, I adore you as the depth of the sky. I believe in your purity, that you are from sky
I believe in your pure senses That are keeping me attached to you, not in love, not with habit, not dependent
And I want you
With my all honesty
With the purity of all my wishes
As enormity of my all reasons, I WANT YOU

شب تار است
شب بیمار است
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است،
زیباتر شبی برای دوست داشتن.
با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره ها نیازی نیست،
با آسمان
بگو.
"احمد شاملو"
نفس میکشم، گویی نمیکشم،در سرزمینی که ذره ای از خاکش از آن من نیست.
هوایش، درمان بی نفسی ام نیست...
می اندیشم، به دو ر بودن، دور ماندن
به این تنها بودنم، این من تنهایم که هنوز تنهاست
به دردیکه در دل دارم...
غم اوست؟ غم دور ماندنم است یا...
نمی دانم
نفسی که می کشم برایم غریب است
نگاه هاشان برایم هیچ معنایی ندارد
دستانشان برایم مهرو محبتی ندارد
گرمای نگاه خاک خود را می خواهم،می خواهم با او یک هوا را تنفس کنم، اویی که هم نگاهش گرم است هم دستانش پرمحبت و هر دم یادش مرا از این خاک غریب دور می کند.
خاکی که از آن ِ آن نیستم، نفسی که برایم معنایی ندارد.
باید بسازم
با این ترس برای آمدن،اندوهه رفتن.
این غربت برایم هیچ هیجانی ندارد،تنها دلم را تنگ تر و تنگ تر میکند
و مرا تشنه تر
غریب تر
آواره تر
من این نیستم، بی هیاهو،بی تکاپو، پر سکوت و آرام
نظیر دریا،عمیق و پرغوغا، سرزنده و پرتکاپو، شاد و عاشقم من
اما در کنار او...

بهترین را بخواه...
و بهایش را بپرداز...

هنوز به یاد دارم آغاز خود را...چه بی مهابا قدم در طوفان دلت گذاشتم.چه تپشی بود آن لحظه چه سکوتی، همه جان را می برد...آن روز که تو،تمامی نداشتی.نه آرزویم تمامی داشت نه خیالم.چه شبی بود...
دلت را به نظاره ایستادم چه ساده و پاک بود و نگاهت چه سنگین و پرمعنا. آن نگاه اول را بخاطر دارم،هنوز یادش دلم را به تپش می اندازد،نفسم را می برد.
هنوز این عشق را باور ندارم...سال ها می گذرد و من همانگونه صدای لبخندت را دوست دارم، چشمانت را می پرستم.همانگونه برایم با شکوهی.
سال ها گذشت اما هنوز دلبسته ام نه عادت کرده و وابسته.من این عشق را باور ندارم...
ساختیم و ساختیم،چه سختی ها چه بایدهاو نبایدها...و رسیدیم به امروز که تنها خیال جان بود و امروز آن را هم خیالی نیست.نه تمنای دیدار نه وصال نه آرزوی عشق...امروز هیچ نیست.حسی متعالی تر است بالاتر از تمنا،عمیق تر از دو نگاه عشق،سنگین تر از طوفان...نه ترسی نه خیالی نه کابوسی...
تنها اوست که اوست...او تپش است نفس است و دیگر هیچ نیست...
باور ندارم...
سال ها گذشت اما من هنوز در همان اوجم...